نتایج جستجو برای عبارت :

نه با تو رسیدم نه بی تو ب

دانلود اهنگ حجت اشراف زاده نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم منی که آس و فاصله دارم : هم اکنون در سایت تلاش دانلود یکی از اهنگ های حجت اشرف زاده به نام نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم با کیفیت اورجینال همراه با متن و شعر برای دانلود قرار داده می شود
نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم منی که آس و فاصله دارم
 
تو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارم
 
تو این حالو روزم ببين که هنوزم یه فنجون خالی واس
 دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم منی که آس و فاصله دارم با کیفیت خوب : دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم (کیفیت 320) لینک مستقیم همراه با متن ، اهنگ حجت اشرف زاده نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم ، دانلود کامل اهنگ نه با تو .نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم منی که آس و فاصله دارمتو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارمتو این حالو روزم ببين که هنوزم یه فنجون خالی واست روی میزههمین عکس ساکت تو با خاطراتت واسه من عزیزهلینک د
دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم (کیفیت عالی 320) از حجت اشرف زاده با لینک مستقیم :  پخش شده در ابتدای قسمت نوزدهم سریال پر مخاطب از یادها رفته. نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم منی که آس و فاصله دارم. تو دنیای سردم گلایه نکردم منی .
دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم (کیفیت عالی 320) از حجت اشرف زاده با لینک مستقیم
نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم منی که آس و فاصله دارم
تو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارم
تو این حالو
دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم (کیفیت عالی 320) از حجت اشرف زاده با لینک مستقیم :  پخش شده در ابتدای قسمت نوزدهم سریال پر مخاطب از یادها رفته. نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم منی که آس و فاصله دارم. تو دنیای سردم گلایه نکردم منی .دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم (کیفیت عالی 320) از حجت اشرف زاده با لینک مستقیمنه با تو رسيدم نه بي تو بريدم منی که آس و فاصله دارمتو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارمتو این حالو روزم
دانلود آهنگ جدید غمگین و احساسی به نام نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم از حجت اشرف زاده با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه
Ahang na ba to residam na bi to boridam az Hojat Ashrafzadeh
دانلود آهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم حجت اشرف زاده (اصلی و رایگان)
نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم منی که آس و فاصله دارم
تو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارم
تو این حالو روزم ببين که هنوزم یه فنجون خالی واست روی میزه
همین عکس ساکت تو با خاطراتت واسه
دانلود آهنگ جدید غمگین و احساسی به نام نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم از حجت اشرف زاده با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه
Ahang na ba to residam na bi to boridam az Hojat Ashrafzadeh
دانلود آهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم حجت اشرف زاده (اصلی و رایگان)
نه با تو رسيدم نه بي تو بريدم منی که آس و فاصله دارم تو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارم تو این حالو روزم ببين که هنوزم یه فنجون خالی واست روی میزه همین عکس ساکت تو با خاطراتت واس
سلام به همگی:)من دیروز شهر پسر عمم بودم و امروز رسيدم به شهر خودم:) تقریبا اوضاع مرتبه بجز سرمای هوا و اینکه رفتم تا سوپرمارکتی که یه ربع تا خونه راه بود ولی  متاسفانه نتونستم بالش و پتو و ملافه پیدا کنم! حالا به دانشجوی ایرانی استادم ایمیل زدم تو یه پروازه یه ساعت دیگه میرسه اینجا ببينم چه کمکی میتونه بهم برسونه:) همین دیگه الان باید چمدونم رو بچینم توی اتاق و ازین کارا:) گفتم خبر بدم رسيدم و اوکیم. نظراتتونم میام جواب میدم:) &
دربارۀ دو تا از تئوری‌هام به قطعیت رسيدم که درواقع یک تئوری دوپهلوئه. بدبختی رد خودش رو روی صورت آدم‌ها می‌گذاره. و خوشبختی (خنده و بازی‌وشادی) هم همین‌طور. ممکنه کسی جز خود آدم نتونه این ردها رو کشف کنه، اما بالأخره وجود دارن. مثلاً الآن که رسيدم و بعد از اینکه صورتم رو شستم، دیدم دارم به خودم می‌گم you don't look so miserable now, do you [علامت سؤال]. و این‌ها همه از اثرات جنگل و کباب‌ترش و باقالاقاتق و خنده‌های بندنیامدنی با رفقای ۱۵، ۱۶ ساله است. بله دی
سال‌ها دلم آرامش می‌خواست. یعنی دلم می‌‌خواست جایی باشم که الان هستم. 
اما خیلی طول کشید که به این حال رسيدم. شاید این حال اسمش آرامش نباشه، انگار اینقدر سختی کشیدم و فشار روحی تحمل کردم که این روزها برام به مثابه آرامشه. اما به هر حال دلم میخواد که همین حال بمونه. هر چند میدونم و از لحاظ فکری هم کاملا آماده‌م که ممکن هست کلی سختی حتی بيشتر از قبل در پیش رو داشته باشم. 
این متن توی پیش‌ نویس‌هام بود. که در تاریخ 15 مرداد 97 نوشته بودم. بله همون
رسيدم به این جمله :برای من هیچ چیز به اندازه ی تنهایی ام اهمیت ندارد!
نفس عمیقی کشیدم. کتاب رو بستم و بغل کردم. نگاهم افتاد به انبوه ماشین های منتظر پشت چراغ.
کلافه شدم و فکر کردم الان بيشتر از هر چیزی به تنهایی احتیاج دارم. برای التیام جراحت قلبم در خلوت. برای بغل کردن خودم در تاریکی. کجا خوانده بودم : خودم را در آغوش گرفته ام. نه چندان با لطافت، اما وفادار ؟
دعا دعا میکنم گل فروشی هنوز باز باشه. قصد کردم به مناسبت روز معلم برای مامان یک شاخه رز صو
آخرِ وقت بود. بين قفسه ها میچرخیدم تا یه کتاب انتخاب کنم. هر از گاهی یکی رو میکشیدم بيرون و یه نگاهی بهش مینداختم ببينم توجهم رو جلب میکنه یا نه. تا رسيدم به یه کتاب! یکی از خواننده های قبلی، اول کتاب یادداشت گذاشته بود:
"آب دستته بذار زمین و این کتاب رو بخون! روحتو صیقل میده! از یه جایی به بعد زیر حرفای قشنگ نویسنده خط کشیدم. شما هم اون قسمت هارو مثل من درک میکنید. اونقدر براتون عمیق میاد که دلتون نمیخواد از کنارش ساده بگذرید."
هرلحظه ممکن بود خان
راه‌های بسیاری رو طی نمودم در نهایت به این مهم رسيدم که باید نفس را زیر پا خرد کرد.
نباید چیزی به اسم "من" وجود داشته باشد. این می‌شود اولین قدم روبه جلو. 
شمعی برای فوت کردن نبود که هیچ؛ از پس بالن آرزوها هم بر نیامدم.
امّا با تمام‌ اینها مسیر سخت مشخص است. 
تامّام 
پیرو گلودرد بامنبع نامشخصی که یه هفتس امونم رو بریده، امروز به خفقون رسيدم و صدام به کلی قطع شده.
حالا فک کنید من که روزانه اینهمه  باعلی حرف میزنم، چطور منظورامو بهش میرسونم!فقط یه آواهای اهنجاری از ته گلوم میاد بيرون.
خدایا شکرت بخاطر تارهای صوتیمون
به این نتیجه رسيدم که درسهای فقه و اصول خیلی کاربردی تر از درسهای دیگه هستند. بعدش کلام  و بعداز کلام تفسیر. استاد معنوی مون هم همین رو میگفتند. بعضی درسها هم هنوز ناقصند و نباید بهشون بيشتر از حد اهمیت داد. شاید اسم نیارم بهتر باشه.
یک شب تصمیم گرفتم که سوار اتوبوس شوم و بروم 
 اول فکر میکردم که چمدان نیاز است ولی نبود یک کوله کوچک برداشتم و روی میز گذاشتم.
خیره شدم به دیوار ؛ چقدر عکس، چقدر خاطره حالا کدامشان را بردارم ؟!
دست هایم را قلاب کردم اولی را رد دادم دومی را نادیده گرفتم به سومی که رسيدم چشم هایم را بستم میدانستم بردنشان داغ دلم را تازه میکند بيخیال شدم
جلو تر که رفتم به سیزدهمی رسيدم ، عکس دست جمعی شان بود عکاس هم من بودم لبخند میزدند و دست گردن هم انداخته بودن
سریال بریکینگ بد رو نگاه میکنم رسيدم فصل دوم بخاطر دعواهای م آخر شب نگاه میکنم خیلی وسوسه کننده است دیشب قرار بود زود بخوابم ۲ خوابيدم صبح با یک اسپرسو دوبل بيدار شدم بيام سر کار کلا این روزها روزی ۳٫۵ تا ۴ ساعت می خوابم !
انقدر کار دارم که ترجیح میدم بخوابم
خب ملحفه م رو نشورم و نبرم چی میشه؟ 
شلوارامم همین طور، با اون یکی دو تای دیگه سر می کنم دیگه
چمدونمم صبح می بندم
جزوه ها رو هم فردا قبله رفتن چاپ می کنم
حمومم یهو میذارم وقتی رسيدم خوابگاه می رم دیگه چه کاریه تو اتوبوس باز بوی راه بگیرم
هان؟

پی نوشت:از درسامم نگم براتون که اسمش بياد جیغ می کشم‍♀️
بعد از یک سفر یکهویی و کوتاه از مشهد برگشتم و توی گروه خانوادگیمون نوشتم من رسيدم برادرجان زیرش فرمودن تسلیت به داماد خانوادهدایی جانمان هم فرمودند داماد جان شادی های سه روزه یادش بخیر , قدرش رو ندونستی , حالا از امروز بکش یک همچین فامیلی دارم من
ولی تو نوجوونی هام، اگه به من می گفتی آخرین بازی ژاوی هرناندز مقابل لنگ و تو ورزشگا آزادی خواهد بود، یا از حجم مسخرگی ش اینقدر خنده ی هیستریک می کردم که مجنون بشم یا قطعا از حجم مصیبت وارده سکته می زدم و عمرنیاش به اینجا ها نمی رسيدم!الهی. آدم به چه خفت ها که نمی افته آخر عمری.کا که سکته می کنه،این که می ره مقابل لنگ گود بای می ده،یه بوفون مونده فقط که احتمالا  فردا پس فردا خبر خودکشی ش رو می دن تو این تخمی آباد.
نه که فکر کنین من گهی شدم. نه.
منظورم اینه که بر خلاف نظر معلمه، اون دختر به هیچ کدوم از آرزوهاش نرسید چون همیشه دوست داشت که بره خارج و زن انریکه ایگل بشه و نتونست که بشه.
من هم همیشه فانتزیم بود که تا میتونم هر روز خودم رو بيشتر و بهتر بشناسم
و به درد بقیه بخورم
و آدم مهربونی باشم
و سعی کنم یکمی سفر کنم و چیز و میز یاد بگیرم
و بایوفیزیکال کمیستری بخونم.
و چند تا کار دیگه
که بشون رسيدم یا دارم میرسم.
وگرنه منم همچین تحفه نشدم.
یکم مونده به یازده بيدار شدم داشتم تو گوشیم تو نت می‌چرخیدم که دوستم زنگ زد
گفت، من رسيدم میخواستم بدونم شما کجایین؟؟
من، خونه، قرار بود کجا باشم؟؟
که وقتی جمله بالایی رو گفتم یادم افتاد کلاس داشتم امروز. :/
.
دیگه با این کار و تنبلی و بي فکری از خودم بدم اومد خیلی خیلی بدم اومد.
باید یه فکری به حال خودم کنم
ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بيدارى این موقع؟ گفت آآآره گفتم آخه معمولا زود میخوابيدى صداى ماشین میومد، گفتم پشت فرمونى؟
گفت آره، آبادان بودم و دارم میرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.
کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بيشتر!
آخرش پرسيدم چقد دیگه میرسى خونه؟ گفت رسيدم
زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره
#بابا
بالاخره ماه رمضون امسالم تموم شد. کلا خیلی مشکلی با خود ماه رمضون ندارم ولی این که با امتحانا همزمان شه یه بحث دیگس. این که عصر به جای این که بگیری بخوابي باید با گرسنگی بشینی درس بخونی :/
به این باور رسيدم که بدترین ترکیب دنیا نه شیر کاکائو و سس تند، بلکه ماه رمضون و امتحانات هست.(بله من این ترکیب اولیو یه بار امتحان کردم و تا دو روز هیچی نمیخوردم :)))
عیدتون مبارک :)
کلاس تاریخ رو رفتم ، امتحان کامیپوتر رو دادم و ساعت پنج و نیم شد و رسيدم خوابگاه و با تنفر تمام از این زندگی تلاش کردم که بخوابم .  غر میزدم که من دیگه اصلا دلم نمیخواد روزه بگیرم و  میخواستم گریه کنم که خوابم برد یکی از بدترین روز هایی بودن که می تونستم داشته باشم .حالا مثلا هدف از نوشتن اینا چیه ؟خالی میشم . دوست دارم خالی بشم و نمیخوام حمل کنمشون با خودم توی روز های دیگه همین .
ایران که رسيدم خواستم برم پیش یه مشاور که سال قبلش تو نت پیداش کرده بودم
خوبم نبودا ولی نمیدونم چرا خواستم برم پیششش نبودش گفتن خارج رفته
منم رفتم پیش یه مشاور دیگه که به نظرم آدم سالمی اومد حتی با این که سنش نصف اون یکی بود اما نظراتش علمی تر و پخته تر اومد و نوبتی که بهم داد دقیقا همون پانزده بهمنی بود که اون یکی داده بود
خلاصه الان با به خودم میگم حیف صدتومن ویزیت و ۷تومن اسنپی که دادم واسش واقعا بي خود بود
کلی حرف الکی زد کلی کوبيدم
خدا ر
دیروز به صابر می‌گفتم برای تاب آوری (resilience) چه کنم؟ گفت: شکست بخور، من راه‌های مختلفی رو امتحان کردم، آخرش به این نتیجه رسيدم که بهتره اجازه بدهم بچه های تیمم شکست بخورن.
گفتم: یعنی چی؟
گفت هیچی، برو شکست بخور، و با آغوش باز بپذیر :)
در همین راستا این استوری رو دیدم در صفحه اینستاگرام سهیل رضایی:
تا باختن را بلد نباشید، بردن شما پشیزی نمی‌ارزد، چون انتخاب‌هایتان بر اساس شکست نخوردن است، نه علاقه!
این مدت روز و شب فکر میکنم.به همه ی تصوراتم.به چیزایی که برایم مهم بود.به اتفاقات.نشانه ها،به خواسته ها.
به امیدواری ها.به امیدواری ها ، امیدهای واهی ! امیدهای پوچ !
 امیدهای
میدانی خدا جان ؟ به نقطه ی بي تصوری رسيدم.نمیگویم بي امیدی. چون هنوز تو را دارم.
دیگر حافظه ام پاکِ پاک است.سردرگمم.با قلبي خسته.با رویاهای رنگ باخته.
اینجا همان نقطه ای است که با دل شکسته رو به تو میکنم و میگویم:نمیدانم !دیگر هیچ نمیخواهم ! جز هرچه تو برایم خواستی و کرمت
امشب به دو نتیجه رسيدم:
1. وقتی تو هفته اول نمیتونی با کسی کنار بيای، تا اخر عمرت نمیتونی باهاش کنار بيای و بفهمیش. پس وقتتون رو تلف نکنین.
2. ادما وقتی سنشون بالاتر میره اخلاقاشون تشدید میشه. مثلا اگه خودخواهن خودخواه تر میشن، اگه قد (غد) هستن غدتر میشن. اگه خودرای هستن خودرای تر میشن. اگه وحشین وحشی تر میشن. همین.
دارم کتاب جنس دوم رو میخونم و این فکر ولم نمیکنه که چقدر تحریف شده؟چقدر سانسور شده؟نمیتونم هم انگلیسیش رو بخونم،چون زبانم اونقدر خوب نیست.خود همین ترجمه ش هم اونقدر قلنبه سلنبه نوشته شده که روزی یکی دو صفحه بيشتر نمیتونستم بخونم.الان که جلوتر رفته ام و به قسمت های زیستی رسيدم فهمش راحتتره.کاش یکی بود که هم فرانسه ش رو و هم ترجمه ی فارسیش رو خونده بود و می گفت که چقدر فرق میکنند.
دبير ادبياتی می گفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسيدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد. یا به مرگ سهراب که میرسيدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .
همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه
خیلی وقته که اون ریلکس بودنه اون الکی شاد بودنه و اون حسه خوبه پر زده رفته.آدم چشم میبنده و باز میکنه میبينه شت!چه قدر همه چی عوض شده!عوض؟نه بد شده.اینقده خودمو خسته میکنم که تا یه جا ثابت میشینم بدنم ذوق ذوق میکنه و از شدت کوفتگی بي حس میشه،شبا تا سر رو بالشت میذارم درد توی پاهام مثل مسکن عمل میکنه.اولین امتحان از این ترم دیروز بود،پیاده رفتم سمت خونه ی اَ.خ نزدیک خونه شون که رسيدم دیدم داره از پالای راه پله طبقه دوم نگام میکنه صدام زد،گفتم بي
احساس پیری می کنم، کمی شکم درآورده ام، بعضی چیزها یادم می رود و باید به ذهنم فشار بياورم. مثل کتابها و فیلمهایا مثلا می روم بالا بعد یادم می رود چه میخواستم.یا به هر چه فکر می کنم یکهو وسط حرف زدنم باشد اشتباهی به زبان می آورم. مثلا اسم آدمها را اشتباه می گویم.امروز در مجموع به این نتیجه رسيدم اما بعد به خودم امیدواری دادم که سن فقط یک عدد است. و مهم چیز دیگری است.ها ها ها
از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل شده:
در شب معراج در انتها به سدرة‌المنتهی رسيدم، آن‌گاه سه چیز در مورد علی بر من وحی شد: آنکه او امام متقیان است، و آقا و سرور مسلمانان، و پیشوای پیشانی‌سفیدان به سوی بهشت پرنعمت»
الیقین (سیدبن طاووس) ص ۴۸۱
متن عربي در ادامه مطلب
ادامه مطلب
به این فکر میکردم بچه های این دوره و زمونه شلوغ و پر انرژی شدن یا پدر و مادر های این دوره و زمونه تنبل و خسته و بي حوصله!؟
به این نتیجه رسيدم هم بچه ها، بچه های دوره قدیم نیستند و هم پدر و مادرا زیادی کم صبر و حوصله شدن!
به پدر و مادر ها حق میدم . به بچه ها هم !
اما پدر مادرها میتونند با مطالعه و یک سری تغییرات ایده آل بشند. پس .
لطفاً تا زمانی که مطمئن نشدی از این که میتونی یک بچه رو با وچود همه سختی هاش بزرگ کنی. به بچه دار شدن فکر نکن.
بچه پاک و معصوم
+ هدف هر چی بزرگتر باشه تلاش بيشتری رو هم میطلبه.
+ همسر از قول جول اوستین میگه اگه از آینده خبر داشتیم دیگه ایمان معنایی نداشت، اینکه نمیدونی قراره چی بشه و ایمان داشته باشی ارزش داره.
+ دارم کتاب بنویس تا اتفاق بيوفتد رو میخونم. کتابي نیست که توصیه کنم بخونید! اینکه دقیقا این روزا رسيدم به اون بخش از کتاب که درمورد فردی حرف زد که روی شغل و آینده‌ش ریسک کرد تا به رویاهاش برسه، و این ریسک زندگیشو خیلی بهتر از قبل کرد، آیا فقط یه اتفاقه؟؟؟
+ و د
دارم حواسمو پرت میکنم ک‌ کلافگیم کم شه و یادم بره
چ جالب به این نکته رسيدم این کاریه که باید با غم هام بکنم
دارم میرم دوش بگیرم زی.ن.ب خنگول هوس ترخینه کرده و بلد نیست درست کنه. اومده اتاقمون میگه اکی مری ف. اطی نیستن؟ قشنگ از من مطمئنه ک منم بلد نیستم ب خودش زحمت نمیده بپرسه :))) 
از دیشب هوا اینجا بارونیه. و همش دلم میخاد تو محوطه باشم. دیشب با لباس ن چندان مناسب رفته بودم زیر بارون و قدم میزدم. بعد ک اومدم اتاق نشونه های سرماخوردگی داشت پیدا می
یکی از بدترین اتفاق‌هایی که میتونه توی زندگی خوابگاهی بيافته، اینه که شیر رو گذاشته باشی روی گاز تا جوش بياد و بعدش یادت بره. اون موقع‌است که چنان بوی شیر سوخته کل خوابگاه رو فرامیگیره که تا دو طبقه پایین‌تر و دوطبقه بالاتر بوش میپیچه و کلی سر هستن که از در اتاق بيرون کشیده میشن تا بي‌مسئولیتیت رو بارها و بارها گوشزد کنن تا اینکه تا آخر عمر به سرت نزنه که دوباره بخوای توی خوابگاه شیر بجوشونی.
اما امروز بنا به یک اتفاق بسیار خوش یمن و عالی د
خب این روزا هم می گذرن و من موندم و کلی کار و برنامه که تو ذهنمه و باید بيان رو کاغذ.
"ع.ا "خیلی ذهنم رو مشغول می کنه و حرصم میده و من اینو نمی خوام در واقع سعی می کنم درگیرش نشم تا زندگیم رو روال بمونه.
"پ.س" رو واقعا و عمیقاً دوست دارم و دلم می خواد ادامش بدم تا انتها،خب یه جورایی رویایی ه برام و جدید،جان هم تو این احساس بي تاثیر نیست البته.
"پ" رو هم اولاش برام خیلی جذابه چون قبلاً از دستش دادم و فقط به آخراش و جاهای گریه دارش رسيدم اما این اپیزوده
خیلی وقت می‌شود که مطلبي ننوشته‌ام. نه اینکه نوشتن را دوست نداشته باشم، نه، ولی همیشه اتفاقاتی خواسته یا نخواسته روی می‌دهند که نمی‌شود، که نمی‌توانی، که نمی‌خواهی؛ در هر صورت الان اینجا هستم.گذر زمان چیز عجیبي‌ست. چنان با سرعت و شدت روزگار سپری می‌شود که اصلا نمی‌دانی چه شد و چطور سپری شد اصلا.
حالا چطور به این نتیجه‌ی شگرف و لاینحل(!) بشریت رسيدم، از این‌جا ناشی می‌شود که در شب امتحان درسی به سر می‌برم که شاید به جرات بتوانم آن را سخ
من کمی گیج، کمی مات.کمی مبهوتم!
زنده‌ای مُرده در این خالیِ پُر تابوتم
به کسی ربط ندارم.به خودم مربوطم!
می‌روم دل بکنم! از سر و سامان خودم.
می‌روم سینه‌ی این پنجره‌ها را بِدرم!
هرزه‌ها را بجَوم! گوشه‌ی قبرم بچرم!
و برای تن تنهای خودم سر بخرم!
مثل چنگیز رسيدم به خراسان خودم.
جام دنیا به سر میز که خالی آمد!
هفتصد سال به کنعان چه زوالی آمد!
دور این دایره (بودیم) و سوالی آمد.
بار دیگر زده‌ام دست به کتمان خودم!
بار دیگر شده‌ام ملحدِ در زیر لحد!
خیلی وقته نشونه هایی در خودم حس میکنم که گویا دارم به سادگی میرسم.یه روز وقتی داشتم درباره تونیک های تیره گل گلی صحبت میکردم برای همسری که چقدر جنسشون خوب و لطیفه و دلم میخواد منم داشته باشمش. چه ایرادی داره پیر و جوان نداره به نظرم و این حرفا.شوهرم گفت داری درست میشی. خیلی امیدوارم بهت.دیشبم که داشتم به شوهرم میگفتم پذیرایی گَل و گُشاد و میخوام چیکار!! به چه دردمون میخوره. ما که دو نفریم.اول سلامتی و حال خوب باشه بعدم خونه فعلی برامون بزرگه حت
تمام دیشب تا همین الان که رسيدم خونه بيمارستان بودم.قلب مامان بازیش گرفتههر لحظه یه بغض نزدیک بود از نگرانی بترکه خیلی ترسيدم دلم پریشون بود. خدا رو شکر بخیر گذشته و با اصرار مامان همراه بابا اومدم خونه که دو ساعتی استراحت کنم و دوباره برگردم. خدایا حالم توی اتاق احیا خیلی بد بود اتاق احیا حسش بد بود + تخت خالی نبود توی اورژانس گفتن روی تخت اتاق احیا مامان بخوابه. + شب بدی بود خدایا شکرت که تموم شد. 
امروز مثل همیشه به زور از خواب بيدار شدم (فی الواقع بيدارم کردن) و سریع مقنعه و پالتوم رو پوشیدم و آماده شدم که برم . مامانم یه نگاه به سر و صورتم کرد و گفت اگه وقت کردی یه رژم بزن! حال نداشتم و گفتم حالا ببينم تو دانشگاه میزنم یا نه. رسيدم کلاس و کیفمو گذاشتم و رفتم دستشویی که یه رژ بزنم! چراغ دستشویی رو روشن کردم و دختری که اونجا بود ازم تشکر کرد (بلد نبود چطوری روشن کنه)
رژم رو که زدم، یه دختر دیگه بهم گفت: خوشگلی ولی با رژ خوشگلتر میشی .
حالا من
توی کتابي خوندم که بهتره از بين نام های خدا اون نام هایی که ابجدش با نام ما یکیه بيشتر صدا بزنیم . رفتم و ابجدِ اسمم رو در آوردم . شد 66 . در این کتاب ابجد هزار تا از اسامی خدا رو ( دعای جوشن ) آورده بود . از یک کنار شماره ها رو می خوندم تا 66 هاش رو پیدا کنم . 
اولین اسمی که بهش رسيدم " الله " بود . احساس خیلی خوبي پیدا کردم . خوش حال شدم . حس کردم بهترین اسم خدا مالِ منه . الله خاص ترین اسم خداست و به نظرم وسیع ترین اسمش . 
همین طور جلو اومدم . " وکیل " . کسی ک
دارم شدیدا به این فکر می کنم که یه خانواده شاد و سالم چه ویژگی هایی باید داشته باشه؟
خودم به این ها رسيدم :
گذشت / محبت / احترام /قبول همدیگه (حذف تفکرات آرمان گرایانه) /مدارا/حمایت/حذف بعضی افراد از زندگی؟ دونستن حداقل های روانشناسی همراه با عمل صحیح  و.
ولی نمیدونم کدوم درست هست کدوم نه
.میشه کمک کنید واسه رسیدن به جواب این سوال؟
امروز طبق معمول اولین کاری کردم چک کردن پروفایلش بود که دیدم عکسی از خودش و مادرش رو گذاشته بود،امروز روز تولد مادرش بود که ان شالله صد و بيست سالگیش رو هم ببينه،چهره ای شاداب تر،سرزنده تر و لبخندی واقعیتر روی چهرش بود.خوشحالم واسش که پروژه عبور از منش موفقیت آمیز بود.پریروز مث دخترهای ساله دورهمی بعد خاموشی ما که مدتی هستش به همراه بازی منچ همراه هست موضوعش عشق و عاشقی بود که من جز سکوت هیچی واسه گفتن نداشتم و به جایی از احساس رسيدم که هی
به این حجم از بي خیالی رسيدم که فردا امتحان دارم اما به جای درس خوندن به دوروبرم زل میزنم.
این حجم از بي خیالی برام غیر قابل باورهالبته اطرافیان هم بي تقصیر نیستند
.
.
.
+بي ربط نوشت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد.  
▷ ◉──────── 00:00♪
از کوچه پس کوچه ها به خیابان معدنی رسيدم. پیاده رو شلوغ بود و من از کنار ماشین های پارک شده کنار خیابان رد می شدم که متوجه ندای "آقا آقا" شدم. برگشتم. پسرکی در راننده را باز کرده بود و به شدت گریه می کرد. میان گریه گفت بابام رفته و نیومده. پیش خودم گفتم شاید اتفاقی برای پدرش فتاده. آمدم سمتش که ناگهان ماشین راه افتاد. سریع پدال ترمز را فشار دادم و نشستم پشت فرمان. دستی بالا نبود. 
ادامه مطلب
از خستگی یه گوشه وا رفتم. خستگیم واقعیِِ واقعیه. باورم نمیشه یه رفت و برگشت این همه از من انرژی گرفته باشه. دلم می خواد علت خستگیم روُ بندازم گردن یکی و بعد ازش شکایت کنم. دادگاه هم به نفع من رأی بده و طرف محکوم به پرداخت جریمه ی نقدی سنگینی به اینجانب بشه. گذشته از شوخی، خستگیم به خاطر دو تا چیزه. یک، آفتاب لعنتی؛ به کلینیک که رسيدم چشم هام درد می کرد. کاش عینک آفتابيم روُ گم نمی کردم. دو، ماه رمضون؛ با این که روزه نمی گیرم ولی کمتر از قبل غذا م
بعد از مدتها دارم ستاره ی بالای صفحه ی مدیریت وبلاگم رو کم میکنم. رسيدم به وبلاگ سرندیپیتی. موسیقی پست آخر ( علیرضا لاچینی) رو پِلِی کردم و دسته بندی داستان های خیلی کوتاه رو باز کردم. این مسیر رو توی فضای خلوتتون برید و اگه از ترکیب اون موسیقی و چند تا از داستان ها چشمتون تر نشد، دست از دنبال کردن این وبلاگ بردارید .
پ.ن: شماها که خوب می نویسد، ترک نکنید وبلاگ رو. 
با اتش سنگین منطقه را به جهنمی از سرب وگلوله  تبدیل كرد بخاطر حجم شدید اتش دشمن زمینگیر شدیم  اماباجانفشانی بعضی از نیروها سنگر كالیبر وتیر بار دشمن خاموش  شد شهید دهقان با شلیك 4 گلوله ارپی چی به طرف مواضع وخودروهای مستقر بر روی ارتفاعات  باعث به اتش كشیدن انان شد اما  سنگر دوشیكای دشمن كه خیلی مقاومت میكرد متوجه این ارپی چی زن شد و بارگبار گلوله های خود باعث مجروحیت شهید دهقان از ناحیه پهلو و پا گردید  با كمك یكی از امداد گرا
یادم میاد پارسال همین روزا بود داشتم میرفتم تهران تابلو دانشکده م رو توی مسیر دیدم ارزوکردم  میشه سال دیگه من دانشجو همین رشته همین شهر باشم
گذشت تا امسال
دقیقا همون روز  داشتم میرفتم اصفهان تابلو دانشکده مون رو توی مسیر دیدم حالا من دانشجو همون رشته همون شهر بودم راستش رو بخوای به اسونی نرسيدم ولی بالاخره رسيدم 
الان هم نمی دونم چی قرار سر و من ارزوهام وایندم بياد ولی فقط میخوام صبورباشم ومنتظر .خدارو چه دیدی شاید شد.
#پیشنهاد_مطالعه
ازوقتی مهدی شهیدشده دوباربه این مطلب رسيدم که  این هفت سال جنگی که توی سوریه بودخدامهدی روبه مابخشیده بوده.باراول بعدازدیدن فیلم "به وقت شام" بود وباردوم بعدازخوندن کتاب "مرتضی و مصطفی" ‌.تازه فهمیدم مدافعان حرم باچه مشکلاتی دست وپنجه نرم میکردن  وباشهادت نوبت به نوبت دوستاشون چقدر سختی کشیدن.خدایاماروشرمنده شهدا نکن
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر
شهید راه نابودی اسرائیل
خب امروزم شروع شد. من دیگه ساعت سه نیم اینطورا بيدار شدم تصمیم گرفتم نخوابم. اخه خوابمم نمیاد خسته شدم میخوابم دیگه. اینه که میخوام سرخوشو دیوونه وار شروع کنم به کار کردن. دیروز به این نتیجه رسيدم من برای یسری چیزا ساخته نشدم. و این که چقدر از زندگی بدون حاشیه ام و تنهاییم لذت میبرم چقدر آرامش دارم حتی با تمام بيقراری ها. فهمیدم چی از زندگیم میخوام نه که از قبل ندونم اما روشن تر شد برام. خب برای رسیدن به یسری چیزا باید از چیزای دیگه زد. نمیشه همه
 بنده اینستای خودم را کردم مال خودم، تقریباً هیچ کانال خبری دنبال نمی کنم
و به جاش مطالب زیبای دوستان بلاگری رو می خونم، الاقدا تنششون به ده صدم اخبار
نمی رسه.
توی اینستا زیاد وقت ندارم بگذارم و کلاً دوست دارم کلاً گوشی لمسیمو بدم داداشم
و به جاش اون گوشی دومیش که نوکیا 108 است رو بردارم و بعد یه سالی که به
جای مهمی رسيدم، برم یه گوشی لمسی دیگه بخرم.
ضمناً بلاگ رو سعی می کنم هفته ای یکبار بروز کنم اونم با لب تابم.
کلاً دور تلوزیونو خط کشیدم و ح
از اول امتحانا عین این دیوونه ها بعد هر امتحان، اون امتحانو از برگه ی برنامه ی امتحانا خط میزنم؛ سپس تعداد امتحانات باقی مانده رو به کسر تبدیل میکنم و بعد میشینم غصه میخورم :|
حالا تازه یه روش جدید در پیش گرفتم که تعداد روز های باقی مانده رو به کسر تبدیل میکنم. این لااقل بهتره چون به کسر ۱/۲ رسيدم فعلا D:
تازه هنوز کلی از امتحانای حفظی که کابوس من هستن موندن. ولی فعلا امتحان بعدی هندسس که با اینکه سخته ولی لااقل علاقه دارم. همین یه مزیته:/
پ.ن: برم
 همیشه یکی از کارهای سخت برام نه گفتن بوده!!! همییشههههبارها و بارها هم بهش عمل نکردم و خودم ضرر کردم این وسط اما همیشه با فکر کردن به انسانیت و کمک و اینها عملم رو توجیه میکردم! همیشه ته دلم این بود که خب اگر به یکی نگم باشه بعدش همش زیر ذره بينشم که خب اگر به اون اوکی ندادم پس خودم چکار کردم :)))حدود یک سالی هست که درگیرشم  و کلی تحقیق و پرسش و مطالعه کردم و آخر به این رسيدم که مثل خیلی از چیزهای  دگ برمیگرده به تربيت خانواده‌م، رفتار
عید شده ظاهرن. مبارک باشه. D:
اوّلش مریض شدم. شروع طوفانی‌ای بود! :))
همیشه می‌نشستم اوّل سال برای خودم کلّی برنامه‌ریزی می‌کردم که عاااره امسال قراره فلان کار رو بکنم و بهمان کار رو بکنم و بلاه بلاه بلاه. امسال ولی نشستم گفتم فقط می‌خوام از این بي‌نظمی و بي‌ارادگی دربيام. :د انتظار می‌ره که اگر ۳۶۵ روز برای یه ذرّه منظّم‌تر شدن تلاش کنم تهش با وضعیت فعلی‌م یه فرقی داشته باشم.
تو این ۷ روز که البته خیلی توفیری نداشت! یه ذرّه توفیر داشتا. نمی
دوری بين من و تودوری ماهی و دریامنم به اون سنی رسيدم که حس می کنم واسه خواستن و داشتن خیلی چیزا هم خیلی زوده هم خیلی دیر بيشتر اوقات دارم نمک رو آهسته آهسته و توی سکوت می پاشم به زخمام اما در نهایت تمام این حال و احوالات یک حالت الیناسیون و مسخ شدگی و از خود بيخود شدنی هم هست من اگر کاره ای بودم می گفتم بيان یکسری آزمایش‌ها و تست ها از ملت بگیرنو اگه مشخص میشد ذات بعضی آدم ها بي قرارهو در هر حالت و وضعیتی ته ته دلشون مثه رخت شور خون
دانلود مداحی غمگین سوک به نام آروم آروم میری بابا حیدر از سید مجید بنی فاطمه / اروم اروم با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن نوحه
madahi arom arom miri baba heydar az Seyed Majid Banifatemeh
دانلود مداحی آروم آروم میری بابا حیدر از سید مجید بنی فاطمه / اروم اروم
حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر ./!♬! میری مسجد امشب بابا حیدر بيقرار زینب بابا حیدر ./!♬! امشب خیلی چشمات غربت داره آسمونم داره خون میباره ./!♬! حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر ./!♬! آروم آروم
یادش بخیر
یادش بخیر سال 85 می خواستم برم مناطق جنگی
بهم گفت یه دیوار توی طلائیه هست که من روش یه جمله نوشتم، اگه تونستی پیداش کنی !
منم وقتی به طلائیه رسيدم تا دیوار رو دیدم خطش رو شناختم. چون هیچکس هنوز به این خط وارد نبود.
(احب الله من احب حسینا)
ازش عکس گرفتم و وقتی برگشتم نشونش دادم.
لبخند قشنگ همیشگیش رو زد و گفت آففففرین همینه! یادش بخیر.
خاطره از خواهر شهید، عکس دست خط شهید
دوبار فرصت شد بيام.با یه وبلاگ جدید و آدم جدید.فکر کنم یکی از نسبتا قدیمیا بحساب بيام.حدود ۶-۷ سال اینجا وبلاگ داشتم.خیلی هم دوسش داشتم.بعد دوباره یه وبلاگ جدید و جدید تا رسيدم به این وبلاگ و امیدوارم اینجا دیگه بمونم و مقطعی نباشه این موندن.ولی اینم بگم این آدمی که جدیدا شدم کلی با آدمی که قبلا بودم فرق داره.من میگم کلی اما تو فقط یه چی میشنوی.والا :D
میگن آدما تو تنهایی هاشون خودِ خودِ واقعیشونن.اینجا هم که کسی نمیشناستم و حس میکنم میتونم خود
موقع برگشتن به خونه ، صدای اذان مرحوم موذن زاده اردبيلی به گوشم میرسه ، اطراف نگاه میکنم  انتهای خیابون سمت راستم   یه مسجدِ ، خیلی وقت بود که بين صف های  مشخص شده ، جانمازهای های ازقبل پهن شده  نماز نخونده بودم. هرچند چادر همراهم نبود و تصمیم به مسجد رفتن نداشتم ،اما به خودم اومدم که دارم به سمت  صدای اذان پخش شده مسجدی که تا بحال نرفته بودم ،میرم،مثل دوران دانشگاه که هربار دانشگاه نماز میخوندم ،بدون چادر بود ،امروز هم این چنی
سلام
کمتر از 24 ساعت دیگه ایشالا ایران میرسم
13 ماه غربت به پایان آید همی

از استرس دو شب اخیر فکر کنم 2 3 ساعت مفید خوابيدم. همش فکر و ذکرم فراموش نکردن وسایل و مدارک و زمان بندی ها بود. تا الانش که دو تا چیز رو جا گذاشتم ببينم بقیش چجوری مییشه :))
مونترالم الان. با اتوبوس اومدم ساعت 10.30 حرکت کردم و 13.40 رسيدم
الان منتظر دو سه تا از بچه ها هستم تا یکم ببينمشون و بعدم تاکسی بگیرم حدود 17.30 به سمت فرودگاه. حدود 45 دقیقه طول میکشه تا فرودگاه. پروازم 21.30 هستش. 1
رفتم از یخچال بستنی شیری برداشتم
هرچی من عاشق این بستنی ام سید از بوشم متنفره.
به وسطاش که رسيدم سید با اسپیکر آهنگ گلی رو پلی کرد کلا این آهنگو خیلی دوس داره منم دوست دارم نه خیلی معمولی چون دیگ خیلی گوش دادم زده شدم.
نشسته بود رو مبل و داشت باش میخوند منم بي هوا رفتم سرمو گذاشتم رو پاش و دراز کشیدم نوازشم میکرد و نگاه های خیلی عاشقانه ای میکرد منه خل فک کردم حسش ه شرو کردم یواش یواش بستنیمو ساک زدن یه ذره گذشت و همچنان نگاش روم زوم بود نو
مشکل این‌جاست که من کلا یه سکانس از گیم آو ترونز رو تو‌ دورهٔ دانشجویی تو خوابگاه دیدم (اونم نه سکانسی که اتفاق +۱۸ خاصی توش بيفته) و صرفا از رو چند تا دیالوگ اون صحنه به این نتیجه رسيدم ارزش دیدن نداره و اصولا در شأن من و ظرفیتِ کمِ وقتی که دارم نیست دیدن چنین چیزی.
مشکل این‌جاست که گفتن این حرف، یا به کلی خالی‌بندی و دروغ محسوب می‌شه، یا پز فرهیختگی، یا نهایتا بيخیال تو رو خدا! انقد دیگه سخت نگیر همه چیو!»
مشکل این‌جاست من دلم می‌خواد این
مشکل این‌جاست که من کلا یه سکانس از گیم آف ترونز رو تو‌ دورهٔ دانشجویی تو خوابگاه دیدم (اونم نه سکانسی که اتفاق +۱۸ خاصی توش بيفته) و صرفا از رو چند تا دیالوگ اون صحنه به این نتیجه رسيدم ارزش دیدن نداره و اصولا در شأن من و ظرفیتِ کمِ وقتی که دارم نیست دیدن چنین چیزی.
مشکل این‌جاست که گفتن این حرف، یا به کلی خالی‌بندی و دروغ محسوب می‌شه، یا پز فرهیختگی، یا نهایتا بيخیال تو رو خدا! انقد دیگه سخت نگیر همه چیو!»
مشکل این‌جاست من دلم می‌خواد این
۲۰:۱۱
منو از این عذاب رها نمی‌کنی.
نمی‌دونم قضیه چیه. چرا این جوریه. چرا این جوریم. یا ته این نتونستن بلند شدن‌ها چی می‌شه. نمی‌دونم کی قراره ازین عذاب رها شم. اصلا قراره بشم. اصلا کدوم عذاب. نمی‌دونم چرا این جوری فکر می‌کنم. چرا هی یه جوری رفتار می‌کنم انگار رسيدم به بن‌بست‌ترین کوچه‌ی دنیا. یا چرا اگه رسيدم به بن‌بست‌ترین کوچه‌ی دنیا برنمی‌گردم از یه کوچه دیگه برم و همون‌جا می‌شینم زل می‌زنم به دیواره. نمی‌دونم.
یه وقتایی انگار ته
رور روانشناسهبا اینکه بخاطر کنکور یه ترم مرخصی گرفتم ووالان ترم سه محسوب میشم و تمام فکرو تمرکزمو رو رشته جدید گذاشتم
ولی دوست دارم در آینده یه روانشناس خوب باشم آرامش بدم و حس اعتمادو در طرفم ایجاد کنم
رفتار معقولی داشته باشم
به یه برنامه خاصی برسم برای زندگیم
هدف درستی داشته باشم
اینقدر خودمو با بقیه مقایسه نکنم
اینقدر فکر منفی نکنم
استرسی نباشمو خونسرد باشم
آدم برای اینکه به بقیه آرامش بده باید از خودش شروع کنه دیگه:)

+درمورد پست قبلی ک
میدونی سونتاگ گفته بود داستانش مثل آخر شعر ریلکه است این که باید زندگیت را تغییر دهی. به اینجا رسيدم من که هم زندگیمو باید تغییر بدم هم خودمو و این یه پروسه ی یک یا دوروزه نیست بلکه چندین ساله است. 
هیجان زدم به خاطر انتخابایی که دارم. به خاطر‌ تغییراتی که میخوام بکنم. ولی فکر میکنم جایی از قلبم تایید میکنه که درسته و باید شجاعت به خرج بدمو انجامش بدم. با تمام محدودیت ها و نقص هام. یسری چیزارو باید از صفر شروع کنم. یسری چیزارو باید کاری کنم از د
بعد از یک هفته بيماری سخت، امروز احساس میکنم که خیلی بهترم. البته هنوز آبریزش بينی و سرفه دارم ولی از اون گلودرد و بدن درد و بيحالی وحشتناک روزهای پیش خبری نیست. آدم در همچین موقعیتی قدر سلامتیشو میدونه. میدونم کلیشه ایه ولی واقعا امروز درکش کردم.تازه امروز تا رسيدم اداره نگهبان دم در یه بسته پستی بهم داد و دیدم که مدرک دکتریمه. خیلی خوشحال شدم. حالم خوشتر شد. این مدرک عصاره تمام زحمتهاییه که کشیدم. کلا امروز حالم خیلی خوبه. من معتقدم حتی در
امروز  بعد از گذر از یه شب بد توی هوای‌ ابری از خونه زدم بيروننم نم بارون شروع شد توی حال و هوای خودم داشتم فک میکردم یعنی غرق در فکر بودم که رسيدم کلاس. کار عملیمونو باید شروع کنیم من هنوز با بچه های کلاس اخت نگرفتم چون یه دو هفته ای سرکلاس نبودم. کار عملیم با یکی از بچه هایی افتاد که واقعا هنرمنده ازش میتونم کار یاد بگیرم. خدا رو از این بابت شکر میکنمکم کم دارم خودمو برای ورود به بازار اماده میکنم و کم کم ارتباطمو با
سلام
به فرموده، باز از اون کارهای اولین باری کردم.
پوستم کنده شد، ولی به موقع رسيدم باغ کتاب.
و.
آشغالهای دوست داشتنی. آره، درست فهمیدی. میفهمیدم قصه ش رو.
قصه ی 5 نسل آدمهای این جامعه.
که چطور مبارزه کردند.
و با چی.
و نتیجه ی مبارزه چی شد.
و تاریخش چطور قصه شون رو روایت کرد.
تا امروز. (نع، تا اون روز ;)

حالا باتوم و مرتضی و مادربزرگ بماند.
قصه ی عشق و مبارزه بماند.
صداهای ترسناک. حملات پانیک. بماند.
اما، آشغالهای دوست داشتنی من.
.

به نام خدا
در ماه مبارک رمضان برخی افرادی که دارای یبوست بودن این مشکل شون برطرف شد
بعد از کنکاش و بررسی به این نتیجه رسيدم علت اصلی حل این مشکل این بود که این بيماران به دلیل ساعت زیاد روزه داری وقت کافی برای دستگاه گوارش ایجاد شده که  هضم معدی رو کامل کنه
و دلیل ایجاد یبوست در این افراد این بود که قبل از ماه مبارک سه وعده غذا با ساعت نزدیک بهم می خوردن و دستگاه گوارش عاجز از فعل خودش می شده
البته برای همه افراد صادق نیست امکان داره برای برخی
من تا اینجا به دو تا چیز درباره ونکوور رسيدم:
1. اینکه اینجا چقدر وایت داره! چینی و هندیا دیده نمیشن. وایتها خیلی زیادن توی ونکوور. خیلی بيشتر از تورنتو. شهری که من توش بودم جمعیت وایتش زیاد بود و نسبتشون هم چون شهر مهاجرپذیری نبود. ولی تورنتو اصلا وایت نداره. این به معنای خوب یا بد نیست فقط مشاهداتم رو میگم.
2. همش این ایرانیا میگفتن richmond کلا چینی داره و surrey فقط هندی. کاملا غلط بود حرفاشون! کاملا! ریچمند و سوری پر از وایت و غیر چینی و هندین. کلا ایر
- مریضی دست از سرم بر نمیداره . البته خب نه استراحت دارم نه غذای درست میخورم . یه اتفاق بد هم برام افتاد که با یه آشنایی اینجا بحثم شد و خیلی خیلی اذیت شدم . یعنی یه اتفاقی افتاده بود و دیگه اینقدر نباید کش دار میشد ولی ول نمیکرد . دو شب بخاطر همین مساله نصفه شب بيخوابي زد به سرم و بعد فرداش هم بعد از کار باید میرفتم جایی و دیر رسيدم خونه و از پا دوباره افتادم . یعنی یه حسی مثل احتضار بهم دست داده بود . رمق نداشتم و افتادم تو تخت گرسنه و تشنه بودم و نه
دو ساعت پیش میخواستم حمله کنم اینجا و کلی غر بزنم و از این بگم‌که چقد از دست ادمای به ظاهر دوست عصبانیم!
ولی به جاش فرندز دیدم :)))
بعد سنتور زدم بعد از دو ماه!و بعد دوباره فرندز دیدم!
خوشحالم که خودم بالاخره میتونم واسه همین چیزای کوچولو حال خودمو خوب کنم و نشینم غر بزنم!
خیلی وقته تلگرام نیستم!میدونی حس‌خوب میده بهم!یه حس تونستنی طور :)
امروز داشتم اینستا رو یه نیگا مینداختم یهو یه جوریم شد!انگار اینجوری شده که به جا اینکه رمان بخونیم و داستان
همه چیز برای من از فیلم Interstellar شروع شد. توی ماه مرداد شروع کردم به دیدن فیلم و به توصیه ی یکی از اعضای فیلم بين(!) خانواده، این فیلم رو دیدم. خب باید اعتراف کنم که در اون زمان به معنای واقعی هیچی از فیلم نفهمیدم و البته این رو به حساب بد بودن فیلم گذاشتم.
گذشت و گذشت تا حدود یک ماه پیش که همون عضو خانواده ی فیلم بين از تهران اومد خونمون. دقیقا یادم نیست که چی شد که بحثمون به کوانتوم و بحث های فیزیکی کشیده شد. و ایشون گفت که یه چند وقتیه که به همراه ش
همیشه سومین روز ماه مبارک رو دوست داشتم.
اولین سال هایی که کامل روزه میگرفتم، یعنی حدود دوازده سیزده سالم بود، توی همین روزهای مبارک، پدرم داشت می رفت کربلا.
منم خیلی خیلی دوست داشتم تجربه کنم این سفر رو. یهو رفتم یک گوشه و حرف دلم رو بهش گفتم ولی بي درنگ با مخالفتش رو برو شدم.
فردای اون روز، وقتی ظهر از مدرسه رسيدم خونه پدرم به صورت ناگهانی بهم گفت بریم و این طوری روزه سومین روز ماه مبارک رو توی مسیر کربلا افطار کردم.
و با لطف ارباب و مهربانی پ
سلام
سال نو رو شاد باش عرض میکنم خدمت همه عزیزان، امیدوارم امسال سالی خوب، همراه با سلامتی و خوشبختی برای همه باشه، البته متاسفانه با فاجعه ای که رخ داد کام همه مردم تلخ شد، که امیدوارم خداوند به بازماندگان صبر و درگذشتگان رو قرین رحمت کنه و با کمک خیرین بشه کمی جبران خسارت بشه چون از دولت که آبي گرم نخواهد شد، جز تاسف کاری از دست ما ساخته نیست البته با ارسال کمکهای نقدی و غیرنقدی که همه راههای غیر دولتی مطمئنی رو سراغ دارند میشه همراه و یاور
داشتم مطالب قدیمی وبم که پیش نویس بودن
رو نگاه میکردم رسيدم به این خاطره
چند سال پیش سر کلاس بودیم استاد
 سوال ها رو که گذاشت روبه رومون به بچه ها میگفت
یه کیف بذارید وسط ، من ک تنها مینشستم 
به شوخی گفتم منم کیف بذارم ؟
استاد گفت تنهایی ؟
دوباره به شوخی گفتم خیلی وقته .
کلاس رفت هوا ،استاد خودش کلی خندید
بعد همیشه استاد میخواست
سربه سرم بذاره میگفت هنوز تنهایی؟
میگفتم تنهایی تقدیر من نیست ترجیح منه
پ ن :لبــــخـــ:)ـــنــد فراموش نشه مهربونا
سلام امشب میخوام براتون مطلبي به اشتراک بذارم که خودم مدت ها دنبالش بودم و بالاخره وقتی به هدفم رسيدم که به گروهی دعوت شدم به اسم : دانشگاه روانشناسی ایران به این ترتیب بود که با پنج تا وویس روبرو شدم که برام جالب بودو جالب تر این بود که گوینده و محقق متن ، از روانشناسان خبره داخل گروه بودن که از وویس هاشون بيشتر از وویس دیگر روانشناس ها راضی بودم اسم ایشون رو میتونید از روی اسم وویس هم ببينیدایشون آقای نوربخش هستنآدرس کانال ایجاد شد
باز من چرخیدم و برای ی و کافی عربي رسيدم به به خبر مرتبط با گذشته وب فارسی. خود گویاست : 
به گزارش ایسنا از ITIran، اهداف اعطای این جایزه، تشویق فهرست‌ها و موتورهای جست‌وجوگر ایرانی،‌ تشویق سایت‌ها و افراد به استفاده از تکنیک‌های SEO ، بالابردن ضریب نفوذ سایت‌های ایرانی در اینترنت و قدردانی از سایت‌ها و افرادی است که با تلاش خود به رتبه‌های مناسبي در موتورهای جست‌وجوگر دست یافته‌اند.
فقط با ی و کاف عربي حال کنید در سایت یک خبرگزاری معتبر م
میدونی چیه داشتم به این فکر میکردم که اون دختر الان یکسال هست که تو زندگی همسرمه .میاد دیدنش باهم میرن بيرون درسته خیلی وقتا باهم مدتی ارتباط ندارن ولی دوباره شروع می کنند.
الان دیگه به حالتی رسيدم که اگه همسرم بگه اونو میخواد هم قبول میکنم. یه حس خوبي به خدا دارم میدونم بد برای من نمی خواد. من اینهمه جنگیدم اینهمه غصه خوردم ولی جریان به قوت خودش جلو رفت. خواستم سر خودمو گرم کنم رفتم سرکار و همه اینها رو مدیون ورود اون ادم به زندگی همسرم هستم.
ا
سلام من برگشتم
سه ساعتی میشه که رسيدم
چقدر همه چی یه جوری شده هنوز حتی ذهنم تو پادگانه
تو خاموشی تو بيدار باش تو انکادر
تلویزیون برام یه جوری میاد با اینکه اونجا تلویزیون داشتیم
ولی فرصت نمیشد دید
دو ماه اموزشی خوب سخت و پر سود
امروز 10 صبح ترخیص از کرمانشاه
اینجا میام مینویسم اما الان فقط تنها چیزی که لازم ندارم نوشتن چیز هایی که دیدم و فهمیدم
که همش باز در همون جهتی بود که میخواستم
با تمام سنگینی هاش روز های اردو که اسمشو گاها میگم فوق س
به یه نتیجه ی خیلی مهم رسيدم.هر چی بيشتر درس می خونم و تلاشم رو برای پزشکی بالا می برم،شادتر و سر حال تر و پر امید ترم.با خودم می گم:امیلی اگه پارسال قبول نشدی اشکال نداره.یه سال پشت کنکور موندن کلی تجربه بهت یاد داد.کلی چیز فهمیدی و یاد گرفتی.امسال رو بچسب.این حدود یک ماه باقی مونده تا کنکور رو بچسب.توی همین یه ماه می تونی نتیجه رو تغییر بدی.می تونی به پزشکی برسی.می تونی.می تونی به نتیجه ی دلخواهت برسی.تو می تونی.می توووووونی.مطمئن باش.»
بله می
این سفارش را سال ها پیش انجام دادم و طرح به تایید کارفرما رسید، اما پس از سالها احساس کردم با بازطراحی دوباره، لوگو کیفیت بهتری پیدا خواهد کرد، بنابراین به نتیجه زیر رسيدم برای مشاهده طرح قبلی اینجا را کلیک کنیدRedesign Logo |  2*1 Cold Sandwich Mohammad Mohsen Khezri | 31 May 2019
دیشب ایمان سرورپور توی برنامه فرصت برابر میگفت 《آدم دفعه اول اشتباه میکنه دفعه دوم ممکنه اتفاقی باشه ولی دفعه‌ی سوم دیگه انتخابه.》آره من برای بار سوم یه اشتباه تکرار کردمو این انتخابم بوده.چون دفعه های پیش برام تجربه شده بود و باز این اشتباه تکرار شد.از سرجلسه که اومدم بيرون حس میکردم یه چیزی توی گلوم سنگینی میکنه.بغض کرده بودم.ولی اشکام نمیومد به ایستگاه اتوبوس که رسيدم چشمم افتاد به این جمله:《خواسته هایت را که به خدا گفتی به او ا
دیر آمدم. دیر آمدم. در داشت می‌‌سوختهیأت، میان "وای مادر" داشت می‌‌سوختدیوار دم می‌‌داد؛ در بر سینه می‌‌زدمحراب می‌‌نالید؛ منبر داشت می‌‌سوختجانکاه: قرآنی که زیر دست و پا بودجانکاه‌تر: آیات کوثر داشت می‌‌سوختآتش قیامت کرد؛ هیأت کربلا شدباغ خدا یک بار دیگر داشت می‌‌سوختیاد حسین افتادم آن شب آب می‌‌خواستناصر که آب آورد سنگر داشت می‌‌سوختآمد صدای سوت؛ آب از دستش افتادعباس زخمی بود اصغر داشت می‌‌سوختسربند یا زهرای محسن غرق خو
از کجا آمد دوست ؟خبری داد به من باد صباح
ز فراق شمس از مولانا
دل اندوه تپید 
و ضمیر آشنای یک پیر ، برنا شد
در نگاه پسری چشم سیاه
مگس شهوت به تکاپو اقتاد 
و بلندای محبت به زمین های پر از آفت عشق کرد سقوط
از کجا آمد دوست ؟
خبری آمد از سوی یک باغ
حوریان رم کردند‌ !
و به دنبال غلامی پی اندیشه ی کامی از او 
عارفی زیر درخت ملکوت
در خیال دختری در دوزخ میشد  
در کنار رودی
پسری لب های خود را در آب می بوسید
دختری در پس یک کوه با خود تنها
دوستی با تن خود را
الهى‏
چگونه از عهده شکرت برآیم که روزى با کتاب موش و گربه عبيد زاکان فرحان بودم و
امروز به تلاوت آیات قرآن الرحمن.

الهى‏
مصلّى کجا و مناجى کجا تالى فرقان کجا و اهل قرآن کجا. خنک آنکه مصلّى مناجى و تالى
فرقان و اهل قرآنست.

الهى‏
جنّ گفتند سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا
بِهِ‏ واى بر انسى که از جنّ کمتر است.

الهى‏
ماه مبارک (1390 ه ق) را حرام کردم که نه قدر روزه را دانستم و نه قدر قدر را، نه
قرآن خواندم و نه سحر داشتم
آب طالبي که خوردم احساس سرما کردم. اصلا شاید از همان شنبه شروع شد که توی کلاس سردم شد و برای گرم شدن مجبور شدم سریع قدم بزنم. دیشب که رسيدم خانه، لباس‌هایم را درآوردم و تنها با یک شلوارک روی تخت دراز کشیدم. پنجره باز بود و بخاری خاموش. امروز صبح که بيدار شدم حس کردم گلو درد دارم. رفتم باشگاه و کولرها باعث شدند کمی وضعم بدتر شود. چه تمرینی هم کردم. توی راه‌پله‌ی آپارتمان در حال بستن بند لنگه‌ی دوم کتانی فیروزه‌ایم بودم که یادم آمد قرص‌هایم را
صبح بخیر. من بيدار شدم. دیروز روز خوبي بود چون من به همه کارام رسيدم. هرچند جا داشت بيشتر کتابو بخونم به هر حال خوب بود. امروزم کاش همینجوری باشه به خصوص که تونستم باز صبح زود بيدار بشم. 
دیروز کارت کنکور امسالم اومد من افتادم یه جا میدون بهمن :/ نمیدونم چرا ولی خب چیکار میشه کرد. به خودم باشه نمیرم آزمون بدم اما میگن باید برم ازمونو بدم ببينم چجوریه حتی اگه قرار نیست قبول بشم. 
تصمیم گرفتم روزی ۲۴ تا لغت حفظ کنم تا ۹ ماه دیگه میشه ۵۴۰۰ لغت. خوبه ن
از ۱۸ سالگی که رد می‌شی، دیگه می‌افتی تو سرازیری. انگار نه انگار که تا دیروز دبيرستانی بودی. انگار نه انگار که نیاز داشتی یکی مراقبت باشه. بعد یهو چشم باز می‌کنی می‌بينی نه تنها ۲۰ رو هم رد کردی، بلکه ۲۱ سالگیت هم تموم شده و وارد ۲۲ شدی. لحظه‌ی بدیه وقتی به این فکر می‌کنی که دیگه کم‌کم باید مسئولیت زندگیت رو قبول کنی و رو پای خودت بایستی، چون با هر دین و ملیتی حساب کنی دیگه بزرگسال به حساب میای!
اینا دیگه کلیشه شده از بس که گفتم. از بس گفتم ک
داشتم موهام رو خشک میکردم که صدای دعای قبل از اذان از بلندگوهای مسجد محل پخش شد، سشوار رو خاموش کردمو با موهای نمدار رفتم لب پنجره، یه حزن شاداب نشست تو دلم از صدای قشنگ دعا و اذان و به خودم که اومدم غرق لحظه شده بودم بي که حواسم باشه، بعد فکر کردم که چه دلتنگم فکر کردم کاش که بود که اگه بود احتمالا میگفت خب حالا اونجوری گیسو پریشون واینستا لب پنجره، که به خدا اگه بود برمیگشتمو بي حرف بغلش میکردمو سرمو میزاشتم رو سینه اش و هیچ جدا نمیشدم.
.
ام
درست حدود ۲۰ روز دیگه امتحان دارم . ۵۰ جلسه جزوه یعنی ۵۰ مبحث که این مدت حتی نگاهی هم بهشون ننداختم .  یه برنامه کوهنوردی دو سه روزه یک هفته دیگه . و کلی کار ریز و درشت که این دوتا از همشون مهمترن برام . اوه الان یادم اومد باید لاگ بوک اخلاق رو هم شنبه تحویل بدم:/  
این دو روز هم که مهمون داشتم و الانم خیلی خستم . اما اصلا نمیتونم بخوابم . هوای اینجا هم اونقدری گرم شده که با روح و جان آدم بازی میکنه . یکجایی اون ته ته افکارم به این رسيدم که چه زندگی کث
روزهای اول که درگیر مراسم و برنامه ها بودم، یه نیرویی کمکم کرد که مدیریت کنم خودم رو، تا بتونم به کارها برسم، که رسيدم.ده روز که گذشت، تازه داغ اصلی افتاد به جونم.با خودم گفتم یک ماه که رد بشه کنار میام.سرم رو گرم کارهای جدید کردم و برنامه نویسی که ذهنم فرصت فکر کردن نداشته باشه، که خب آنچنان جوابي نگرفتم.باز با خودم گفتم چهلم که رد بشه، کنار میام.رد شد، چهلم، فرقی نکرد، نتونستم.با خودم گفتم کمتر برم بهشت زهرا، کنار میام.کمتر رفتم، کنار نیومدم
342 : در کل بيش از 6 ساعت کار
پاسخگویی به کامنت ها (20 دقیقه)
پیشنهاد 10 تولید محتوا به خانم یوسفی (60 دقیقه)
بررسی کلاس چهارشنبه (20 دقیقه)
بحث های وبلاگ (صحبت برای وبلاگ های حفاظ لوکس که اپدیت کنه + بروزرسانی بلاگ های پانتا سکیوریتی که به هاشمی دادم)+دادن لینک ای دی یو (10 دقیقه)
صحبت های بروشور (15 دقیقه)
اتمام پیگیری زرین پال (15 دقیقه)
انتقال صحبت های دکتریزدی و هتل فولتون و مطالعه و لئونارد و تاپیک به هاشمی(20 دقیقه)
+++
حدود ساعت 9 رسيدم و الان 12 هست یعنی 3
دیروز برای انجام مراحل اداری مربوط به کارم گذرم به حراست دانشگاه افتاد. منشی دفتر فرمی رو بهم داد بلند بالا، که باید تمامی اطلاعات خصوصی خودم و خانواده م رو براشون مینوشتم. یه قسمتی هم داشت تحت عنوان روابط که ازم خواسته بود اسم، شماره تلفن و شغل دقیق چهار تا از دوستان صمیمی و نزدیکم رو بنویسم. هر چی فکر کردم حتی یه نفر هم به ذهنم نرسید.هیچ کس!
از خودم تعجب کرده بودم که آخه چرا؟ اصلا چطور شد که من به اینجا رسيدم؟ دوستامو از ذهنم میگذروندم و از خو
امروز
که داشتم گفتگوی خوب شهرام شکیبا با آریا عظیمی نژاد رو تو تلوبيون میدیدم به یه
سری نتایج جالبي رسيدم و برام خیلی قشنگ بود اینکه آریا هم حال و احوالات معنوی و
یا عرفانی یا دنیای درون یا هر چیزی که میخواهین اسمش رو بزارین داره و این احوالش
رو مدیون اتفاقات بد جسمانی هست که براش پیش اومده و میگفت روزی پیرمردی از من
پرسید
ادامه مطلب
امشب داشتم فکر میکردم کاش یه بار به مشاورم میگفتم که از همسر خوشم نمیاد و فقط از طلاق میترسم. شاید اینطوری قبل نازبانو یه غلطی میکردم. بعد یهو به ذهنم رسبد که از کجا میدونی الان نمیشه؟ مگه همون موقع طلاق برات فجیع ترین اتفاق دنیا نبود؟ ولی الان میگی تف تو من که طلاق نگرفتم! شاید الان بشه به جای چند سال بعد با اعصابي داغون تر!خلاصه که میخوام برم به مشاوره بگم و بگم جون مادرت به فکر اصلاح زندگی و از هم نپاشیدن نباش. راست و حسینی بگو میشه جدا شد با
بعد نوار قلب و تست قند و فشار و آمپول و سرم دست آخر دکتره گفت خانم روزه نگیر دیگه روزه نگیر ! مساله روزه نیست ، خستگیه و من هر وقت خسته جسمی شم رو به قبله میشم . اما الان هیچ کدوم اینا مهم نیست .مهم آدمایی هستن که تو چنین موقعیتهایی میشه شناختشون همین ! 
وقتی شنیدم دکتر نجفی همسرش رو به قتل رسونده پیش از هر وقتی به یقین رسيدم که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست ! 
ولی خداییش یه جور مودبي با نجفی برخورد میکنن و یه جور ریلکسی ماجرا رو تعریف میکنه انگار از
کتابي را شروع کردم با نام نخل و نارنج از نویسنده ای که زیاد از او خوشم نمی آید یامین پور، تا اینجا که رسيدم بد نبود شاید مروری بر آن داشتم. عیدتان هم مبارک با یک روز تاخیر برای ایرانیان و دو روز تاخیر برای باقی مسلمانان. بگذریمالقصه داستان امروز روایت جالب استاد روانشناسی است از زمان حال، ربطی هم به روانشناسی ندارد اصل حرف جذاب است. گفت "تمام این حرف ها که می گویند در حال زندگی کن غلط است ما زمان حالی برای زندگی نداریم یکی گذشته است یکی آینده،
مادربزرگ دوستم را یادتان است؟
همچنان صبح به صبح میروم و برایش تیتر رومه ها را میخوانم.
رسيدم به این{-} تیتر و گفتم: حسـ.ـن روحـ.ـانی اختیاراتِ ویژه میخواهد.
بدون اینکه سرش را از روی سَویق گندمی که میخورد بلند کند گفت: غلط کرده پدر.ـگ. کم مانده بياید داخل کـ من را سرَک بکشد و بچاپد.
این عکس تزئینی است

+رهبر دیروز فرمودند: برای زبان فارسی نگرانم. ببينم به سهم خودم میتوانم رعایت کنم!.
امروز تا الان خیلی خوب کار کردم. کتابمو جلو بردم. زبان کار کردم هر جفتشو دیگه مقاله چشم و ذهن دوربين وارو خوندم که انگار جوری بود برام که اگه چیزایی که نوشتم نبود ازش فکر میکردم نخوندمش یادم رفته بود ولی خوب شد مروری بر مطالب گذشته انگار تازه قشنگ میفهمیدمش نمیدونم چجوری بگم. دیگه این که عکاس دیدم تو نگاهی به عکس ها رسيدم به رومن ویشینیاک. همینها فعلا. کتابم انگار فیلم داره میگذره خیلی باحاله جذاب شده من که باهاش زیاد همزاد پنداری ندارم جالب
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

لابراتوار برادران تاجیک نگین تولیدی لباسکار مثل باد یک جنین بیست و چند ساله فیل دانلود نورومای مورتون Mahdi & Meysam Gholipour