نتایج جستجو برای عبارت :

نه با تو رسیدم نه بی تو ب

دانلود اهنگ حجت اشراف زاده نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم منی که آس و فاصله دارم : هم اکنون در سایت تلاش دانلود یکی از اهنگ های حجت اشرف زاده به نام نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم با کیفیت اورجینال همراه با متن و شعر برای دانلود قرار داده می شود
نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم منی که آس و فاصله دارم
 
تو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارم
 
تو این حالو روزم ببين که هنوزم یه فنجون خالی واس
 دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم منی که آس و فاصله دارم با کیفیت خوب : دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم (کیفیت 320) لینک مستقیم همراه با متن ، اهنگ حجت اشرف زاده نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم ، دانلود کامل اهنگ نه با تو .نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم منی که آس و فاصله دارمتو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارمتو این حالو روزم ببين که هنوزم یه فنجون خالی واست روی میزههمین عکس ساکت تو با خاطراتت واسه من عزیزهلینک د
دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم (کیفیت عالی 320) از حجت اشرف زاده با لینک مستقیم :  پخش شده در ابتدای قسمت نوزدهم سریال پر مخاطب از یادها رفته. نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم منی که آس و فاصله دارم. تو دنیای سردم گلایه نکردم منی .
دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم (کیفیت عالی 320) از حجت اشرف زاده با لینک مستقیم
نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم منی که آس و فاصله دارم
تو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارم
تو این حالو
دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم (کیفیت عالی 320) از حجت اشرف زاده با لینک مستقیم :  پخش شده در ابتدای قسمت نوزدهم سریال پر مخاطب از یادها رفته. نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم منی که آس و فاصله دارم. تو دنیای سردم گلایه نکردم منی .دانلود اهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم (کیفیت عالی 320) از حجت اشرف زاده با لینک مستقیمنه با تو رسيدم نه بي تو بریدم منی که آس و فاصله دارمتو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارمتو این حالو روزم
دانلود آهنگ جدید غمگین و احساسی به نام نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم از حجت اشرف زاده با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه
Ahang na ba to residam na bi to boridam az Hojat Ashrafzadeh
دانلود آهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم حجت اشرف زاده (اصلی و رایگان)
نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم منی که آس و فاصله دارم
تو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارم
تو این حالو روزم ببين که هنوزم یه فنجون خالی واست روی میزه
همین عکس ساکت تو با خاطراتت واسه
دانلود آهنگ جدید غمگین و احساسی به نام نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم از حجت اشرف زاده با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه
Ahang na ba to residam na bi to boridam az Hojat Ashrafzadeh
دانلود آهنگ نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم حجت اشرف زاده (اصلی و رایگان)
نه با تو رسيدم نه بي تو بریدم منی که آس و فاصله دارم تو دنیای سردم گلایه نکردم منی که خودم از خودم گله دارم تو این حالو روزم ببين که هنوزم یه فنجون خالی واست روی میزه همین عکس ساکت تو با خاطراتت واس
سلام به همگی:)من دیروز شهر پسر عمم بودم و امروز رسيدم به شهر خودم:) تقریبا اوضاع مرتبه بجز سرمای هوا و اینکه رفتم تا سوپرمارکتی که یه ربع تا خونه راه بود ولی  متاسفانه نتونستم بالش و پتو و ملافه پیدا کنم! حالا به دانشجوی ایرانی استادم ایمیل زدم تو یه پروازه یه ساعت دیگه میرسه اینجا ببينم چه کمکی میتونه بهم برسونه:) همین دیگه الان باید چمدونم رو بچینم توی اتاق و ازین کارا:) گفتم خبر بدم رسيدم و اوکیم. نظراتتونم میام جواب میدم:) &
استادم وسط کلاس سه ساعتمون برام برام شیر کاکائو خرید و خب عمرن اگه آدم به اون قشنگیو به کسی معرفی کنم*___*
اون یارو رو دیدم اون روز و به این نتیجه رسيدم چی شد که دو روز روش کراش زدم ؟ای ننگ بر من با این انتخابای مسخرم:|
خلاصه که تمام اون چیزی که بين ما نبود تموم شد تهی مغز هم خودتونید:دی
 امروز رفتم به استاد بگم من اومدم که نگو داشته از آقا درس میپرسیده بعد من تا درو وا کردم برگشت گفت :به به قشنگ ترین وقت ممکن رسیدی(چون وقتی من رسيدم کلاس اون باید تم
دربارۀ دو تا از تئوری‌هام به قطعیت رسيدم که درواقع یک تئوری دوپهلوئه. بدبختی رد خودش رو روی صورت آدم‌ها می‌گذاره. و خوشبختی (خنده و بازی‌وشادی) هم همین‌طور. ممکنه کسی جز خود آدم نتونه این ردها رو کشف کنه، اما بالأخره وجود دارن. مثلاً الآن که رسيدم و بعد از اینکه صورتم رو شستم، دیدم دارم به خودم می‌گم you don't look so miserable now, do you [علامت سؤال]. و این‌ها همه از اثرات جنگل و کباب‌ترش و باقالاقاتق و خنده‌های بندنیامدنی با رفقای ۱۵، ۱۶ ساله است. بله دی
سال‌ها دلم آرامش می‌خواست. یعنی دلم می‌‌خواست جایی باشم که الان هستم. 
اما خیلی طول کشید که به این حال رسيدم. شاید این حال اسمش آرامش نباشه، انگار اینقدر سختی کشیدم و فشار روحی تحمل کردم که این روزها برام به مثابه آرامشه. اما به هر حال دلم میخواد که همین حال بمونه. هر چند میدونم و از لحاظ فکری هم کاملا آماده‌م که ممکن هست کلی سختی حتی بيشتر از قبل در پیش رو داشته باشم. 
این متن توی پیش‌ نویس‌هام بود. که در تاریخ 15 مرداد 97 نوشته بودم. بله همون
رسيدم به این جمله :برای من هیچ چیز به اندازه ی تنهایی ام اهمیت ندارد!
نفس عمیقی کشیدم. کتاب رو بستم و بغل کردم. نگاهم افتاد به انبوه ماشین های منتظر پشت چراغ.
کلافه شدم و فکر کردم الان بيشتر از هر چیزی به تنهایی احتیاج دارم. برای التیام جراحت قلبم در خلوت. برای بغل کردن خودم در تاریکی. کجا خوانده بودم : خودم را در آغوش گرفته ام. نه چندان با لطافت، اما وفادار ؟
دعا دعا میکنم گل فروشی هنوز باز باشه. قصد کردم به مناسبت روز معلم برای مامان یک شاخه رز صو
آخرِ وقت بود. بين قفسه ها میچرخیدم تا یه کتاب انتخاب کنم. هر از گاهی یکی رو میکشیدم بيرون و یه نگاهی بهش مینداختم ببينم توجهم رو جلب میکنه یا نه. تا رسيدم به یه کتاب! یکی از خواننده های قبلی، اول کتاب یادداشت گذاشته بود:
ب دستته بذار زمین و این کتاب رو بخون! روحتو صیقل میده! از یه جایی به بعد زیر حرفای قشنگ نویسنده خط کشیدم. شما هم اون قسمت هارو مثل من درک میکنید. اونقدر براتون عمیق میاد که دلتون نمیخواد از کنارش ساده بگذرید."
هرلحظه ممکن بود خان
من خیلی
ثروتمندم نه اشتباه نکنید منظورم اون ثروت نیست یه چیز بهتر از اون که میشه حتی از
این ثروت به اون ثروت رسید، آره ثروتمندم چون مالک نوشتنم نوشتن دارایی منه که خدا
جانِ جانان بهم داده و همیشه قدر دانش هستم. از روزی که با خودم کاملا روراست شدم
به این نتیجه رسيدم چیزی که واسه من هم میتونه تفریح باشه هم کار قطعا نوشتنه! هم
زندگی باشه هم سرگرمی  هم سفر باشه هم
ست، تنها جواب این سوالها فقط نوشتن بود و با همین سوالها بود به این نتیجه
رسيدم که
راه‌های بسیاری رو طی نمودم در نهایت به این مهم رسيدم که باید نفس را زیر پا خرد کرد.
نباید چیزی به اسم "من" وجود داشته باشد. این می‌شود اولین قدم روبه جلو. 
شمعی برای فوت کردن نبود که هیچ؛ از پس بالن آرزوها هم بر نیامدم.
امّا با تمام‌ اینها مسیر سخت مشخص است. 
تامّام 
پیرو گلودرد بامنبع نامشخصی که یه هفتس امونم رو بریده، امروز به خفقون رسيدم و صدام به کلی قطع شده.
حالا فک کنید من که روزانه اینهمه  باعلی حرف میزنم، چطور منظورامو بهش میرسونم!فقط یه آواهای اهنجاری از ته گلوم میاد بيرون.
خدایا شکرت بخاطر تارهای صوتیمون
به این نتیجه رسيدم که درسهای فقه و اصول خیلی کاربردی تر از درسهای دیگه هستند. بعدش کلام  و بعداز کلام تفسیر. استاد معنوی مون هم همین رو میگفتند. بعضی درسها هم هنوز ناقصند و نباید بهشون بيشتر از حد اهمیت داد. شاید اسم نیارم بهتر باشه.
یک شب تصمیم گرفتم که سوار اتوبوس شوم و بروم 
 اول فکر میکردم که چمدان نیاز است ولی نبود یک کوله کوچک برداشتم و روی میز گذاشتم.
خیره شدم به دیوار ؛ چقدر عکس، چقدر خاطره حالا کدامشان را بردارم ؟!
دست هایم را قلاب کردم اولی را رد دادم دومی را نادیده گرفتم به سومی که رسيدم چشم هایم را بستم میدانستم بردنشان داغ دلم را تازه میکند بيخیال شدم
جلو تر که رفتم به سیزدهمی رسيدم ، عکس دست جمعی شان بود عکاس هم من بودم لبخند میزدند و دست گردن هم انداخته بودن
سریال بریکینگ بد رو نگاه میکنم رسيدم فصل دوم بخاطر دعواهای م آخر شب نگاه میکنم خیلی وسوسه کننده است دیشب قرار بود زود بخوابم ۲ خوابيدم صبح با یک اسپرسو دوبل بيدار شدم بيام سر کار کلا این روزها روزی ۳٫۵ تا ۴ ساعت می خوابم !
انقدر کار دارم که ترجیح میدم بخوابم
خب ملحفه م رو نشورم و نبرم چی میشه؟ 
شلوارامم همین طور، با اون یکی دو تای دیگه سر می کنم دیگه
چمدونمم صبح می بندم
جزوه ها رو هم فردا قبله رفتن چاپ می کنم
حمومم یهو میذارم وقتی رسيدم خوابگاه می رم دیگه چه کاریه تو اتوبوس باز بوی راه بگیرم
هان؟

پی نوشت:از درسامم نگم براتون که اسمش بياد جیغ می کشم‍♀️
بعد از یک سفر یکهویی و کوتاه از مشهد برگشتم و توی گروه خانوادگیمون نوشتم من رسيدم برادرجان زیرش فرمودن تسلیت به داماد خانوادهدایی جانمان هم فرمودند داماد جان شادی های سه روزه یادش بخیر , قدرش رو ندونستی , حالا از امروز بکش یک همچین فامیلی دارم من
ولی تو نوجوونی هام، اگه به من می گفتی آخرین بازی ژاوی هرناندز مقابل لنگ و تو ورزشگا آزادی خواهد بود، یا از حجم مسخرگی ش اینقدر خنده ی هیستریک می کردم که مجنون بشم یا قطعا از حجم مصیبت وارده سکته می زدم و عمرنیاش به اینجا ها نمی رسيدم!الهی. آدم به چه خفت ها که نمی افته آخر عمری.کا که سکته می کنه،این که می ره مقابل لنگ گود بای می ده،یه بوفون مونده فقط که احتمالا  فردا پس فردا خبر خودکشی ش رو می دن تو این تخمی آباد.
نه که فکر کنین من گهی شدم. نه.
منظورم اینه که بر خلاف نظر معلمه، اون دختر به هیچ کدوم از آرزوهاش نرسید چون همیشه دوست داشت که بره خارج و زن انریکه ایگل بشه و نتونست که بشه.
من هم همیشه فانتزیم بود که تا میتونم هر روز خودم رو بيشتر و بهتر بشناسم
و به درد بقیه بخورم
و آدم مهربونی باشم
و سعی کنم یکمی سفر کنم و چیز و میز یاد بگیرم
و بایوفیزیکال کمیستری بخونم.
و چند تا کار دیگه
که بشون رسيدم یا دارم میرسم.
وگرنه منم همچین تحفه نشدم.
وقتی بچه بودم یه تفریح جالبي داشتم 
اینکه چشمامو با دستم فشار می دادم تا به تاریکی مطلق برسم. اولش مثل تلویزیون های خراب برفک نشون می داد. بعد ازون همه جا سیاه و شفاف می شد و از اعماق طرح ها و نقش های نوری و مدور خوشگل با حرکت های عجیب میومدن و می رفتن و من حسابي شگفت زده و مسخ می شدم 
همینطور خیره می موندم توی تاریکی و نورهای رنگی رو دنبال می کردم.
بعد به یه جایی می رسيدم که دیگه ته ماجرا بود انگار 
و من همیشه فکر کردم اونجا یه چیزی هست که من باید
یکم مونده به یازده بيدار شدم داشتم تو گوشیم تو نت می‌چرخیدم که دوستم زنگ زد
گفت، من رسيدم میخواستم بدونم شما کجایین؟؟
من، خونه، قرار بود کجا باشم؟؟
که وقتی جمله بالایی رو گفتم یادم افتاد کلاس داشتم امروز. :/
.
دیگه با این کار و تنبلی و بي فکری از خودم بدم اومد خیلی خیلی بدم اومد.
باید یه فکری به حال خودم کنم
ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بيدارى این موقع؟ گفت آآآره گفتم آخه معمولا زود میخوابيدى صداى ماشین میومد، گفتم پشت فرمونى؟
گفت آره، آبادان بودم و دارم میرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.
کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بيشتر!
آخرش پرسيدم چقد دیگه میرسى خونه؟ گفت رسيدم
زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره
#بابا
بالاخره ماه رمضون امسالم تموم شد. کلا خیلی مشکلی با خود ماه رمضون ندارم ولی این که با امتحانا همزمان شه یه بحث دیگس. این که عصر به جای این که بگیری بخوابي باید با گرسنگی بشینی درس بخونی :/
به این باور رسيدم که بدترین ترکیب دنیا نه شیر کاکائو و سس تند، بلکه ماه رمضون و امتحانات هست.(بله من این ترکیب اولیو یه بار امتحان کردم و تا دو روز هیچی نمیخوردم :)))
عیدتون مبارک :)
کلاس تاریخ رو رفتم ، امتحان کامیپوتر رو دادم و ساعت پنج و نیم شد و رسيدم خوابگاه و با تنفر تمام از این زندگی تلاش کردم که بخوابم .  غر میزدم که من دیگه اصلا دلم نمیخواد روزه بگیرم و  میخواستم گریه کنم که خوابم برد یکی از بدترین روز هایی بودن که می تونستم داشته باشم .حالا مثلا هدف از نوشتن اینا چیه ؟خالی میشم . دوست دارم خالی بشم و نمیخوام حمل کنمشون با خودم توی روز های دیگه همین .
ایران که رسيدم خواستم برم پیش یه مشاور که سال قبلش تو نت پیداش کرده بودم
خوبم نبودا ولی نمیدونم چرا خواستم برم پیششش نبودش گفتن خارج رفته
منم رفتم پیش یه مشاور دیگه که به نظرم آدم سالمی اومد حتی با این که سنش نصف اون یکی بود اما نظراتش علمی تر و پخته تر اومد و نوبتی که بهم داد دقیقا همون پانزده بهمنی بود که اون یکی داده بود
خلاصه الان با به خودم میگم حیف صدتومن ویزیت و ۷تومن اسنپی که دادم واسش واقعا بي خود بود
کلی حرف الکی زد کلی کوبيدم
خدا ر
دیروز به صابر می‌گفتم برای تاب آوری (resilience) چه کنم؟ گفت: شکست بخور، من راه‌های مختلفی رو امتحان کردم، آخرش به این نتیجه رسيدم که بهتره اجازه بدهم بچه های تیمم شکست بخورن.
گفتم: یعنی چی؟
گفت هیچی، برو شکست بخور، و با آغوش باز بپذیر :)
در همین راستا این استوری رو دیدم در صفحه اینستاگرام سهیل رضایی:
تا باختن را بلد نباشید، بردن شما پشیزی نمی‌ارزد، چون انتخاب‌هایتان بر اساس شکست نخوردن است، نه علاقه!
در زندگی به جایی رسيدم:
اصلا حوصله گوش کردن به شاهین نجفی رو ندارم حتی بگو یه اهنگشو (قبلنا هم به جز دو تا اهنگ بقیه شو دوست نداشتم ولی الان حدود یه ساله که حوصله اونها رو هم ندارم)
حوصله کامبيز حسینی رو نارم اصلا، مینیمم شش ماه میشه
حوصله مسود بهنود
ابي 
مبي و. 
اصلا
از اول هم نفهمیدم ملت چرا میرن کنسرت ابي؟! 
ابي چی داره؟!
ابي یه خواننده میان مایه هست که نصف ترانه هاش چرت و پرته.
این مدت روز و شب فکر میکنم.به همه ی تصوراتم.به چیزایی که برایم مهم بود.به اتفاقات.نشانه ها،به خواسته ها.
به امیدواری ها.به امیدواری ها ، امیدهای واهی ! امیدهای پوچ !
 امیدهای
میدانی خدا جان ؟ به نقطه ی بي تصوری رسيدم.نمیگویم بي امیدی. چون هنوز تو را دارم.
دیگر حافظه ام پاکِ پاک است.سردرگمم.با قلبي خسته.با رویاهای رنگ باخته.
اینجا همان نقطه ای است که با دل شکسته رو به تو میکنم و میگویم:نمیدانم !دیگر هیچ نمیخواهم ! جز هرچه تو برایم خواستی و کرمت
امشب به دو نتیجه رسيدم:
1. وقتی تو هفته اول نمیتونی با کسی کنار بيای، تا اخر عمرت نمیتونی باهاش کنار بيای و بفهمیش. پس وقتتون رو تلف نکنین.
2. ادما وقتی سنشون بالاتر میره اخلاقاشون تشدید میشه. مثلا اگه خودخواهن خودخواه تر میشن، اگه قد (غد) هستن غدتر میشن. اگه خودرای هستن خودرای تر میشن. اگه وحشین وحشی تر میشن. همین.
دارم کتاب جنس دوم رو میخونم و این فکر ولم نمیکنه که چقدر تحریف شده؟چقدر سانسور شده؟نمیتونم هم انگلیسیش رو بخونم،چون زبانم اونقدر خوب نیست.خود همین ترجمه ش هم اونقدر قلنبه سلنبه نوشته شده که روزی یکی دو صفحه بيشتر نمیتونستم بخونم.الان که جلوتر رفته ام و به قسمت های زیستی رسيدم فهمش راحتتره.کاش یکی بود که هم فرانسه ش رو و هم ترجمه ی فارسیش رو خونده بود و می گفت که چقدر فرق میکنند.
دبير ادبياتی می گفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسيدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد. یا به مرگ سهراب که میرسيدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .
همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه
خیلی وقته که اون ریلکس بودنه اون الکی شاد بودنه و اون حسه خوبه پر زده رفته.آدم چشم میبنده و باز میکنه میبينه شت!چه قدر همه چی عوض شده!عوض؟نه بد شده.اینقده خودمو خسته میکنم که تا یه جا ثابت میشینم بدنم ذوق ذوق میکنه و از شدت کوفتگی بي حس میشه،شبا تا سر رو بالشت میذارم درد توی پاهام مثل مسکن عمل میکنه.اولین امتحان از این ترم دیروز بود،پیاده رفتم سمت خونه ی اَ.خ نزدیک خونه شون که رسيدم دیدم داره از پالای راه پله طبقه دوم نگام میکنه صدام زد،گفتم بي
احساس پیری می کنم، کمی شکم درآورده ام، بعضی چیزها یادم می رود و باید به ذهنم فشار بياورم. مثل کتابها و فیلمهایا مثلا می روم بالا بعد یادم می رود چه میخواستم.یا به هر چه فکر می کنم یکهو وسط حرف زدنم باشد اشتباهی به زبان می آورم. مثلا اسم آدمها را اشتباه می گویم.امروز در مجموع به این نتیجه رسيدم اما بعد به خودم امیدواری دادم که سن فقط یک عدد است. و مهم چیز دیگری است.ها ها ها
از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل شده:
در شب معراج در انتها به سدرة‌المنتهی رسيدم، آن‌گاه سه چیز در مورد علی بر من وحی شد: آنکه او امام متقیان است، و آقا و سرور مسلمانان، و پیشوای پیشانی‌سفیدان به سوی بهشت پرنعمت»
الیقین (سیدبن طاووس) ص ۴۸۱
متن عربي در ادامه مطلب
ادامه مطلب
به این فکر میکردم بچه های این دوره و زمونه شلوغ و پر انرژی شدن یا پدر و مادر های این دوره و زمونه تنبل و خسته و بي حوصله!؟
به این نتیجه رسيدم هم بچه ها، بچه های دوره قدیم نیستند و هم پدر و مادرا زیادی کم صبر و حوصله شدن!
به پدر و مادر ها حق میدم . به بچه ها هم !
اما پدر مادرها میتونند با مطالعه و یک سری تغییرات ایده آل بشند. پس .
لطفاً تا زمانی که مطمئن نشدی از این که میتونی یک بچه رو با وچود همه سختی هاش بزرگ کنی. به بچه دار شدن فکر نکن.
بچه پاک و معصوم
ترس این را داشتم که در غربت، دست از پا خطا کنم یا مال و دارایی اندکی که با خودم داشتم را از کف بدهم. اما همه چیز خیلی خوب بر مدار قرار و آرامش چرخید و سفر دلپذیری را برای من رقم زد.
صبح زود، تیغ آفتاب، به همدان رسيدم و در مرکز شهر اتاقی گرفتم و چند دقیقه ای استراحت کردم. نتوانستم بيشتر در اتاق بمانم و میخواستم هرچه زودتر، شهر را ببينم و به اصطلاح سرپری زده باشم.
از مرکز شهر تا آرامگاه شیخ الرئیس را پیاده طی کردم. در همدان وجه غالب مردم بومی هستند
بسم الله الرحمن الرحیم

امروزمسیرمحل کارم راتاخانه پیاده طی کردم تاراجب موضوعی که رئیس امروزگفت
فکرکنم،واقعیتش یکم سخت اینجورکه رئیس  میخواست
فکرکن 6ساعت بایدبيشترازهرروزمیموندیم باورش برام خیلی سخت بود

هروزمنتظربودم تاساعت کاریم تمام بشه زودبه خانه برم ودخترشیرین زبونم عسل
وببينم ،حالاباید6ساعت دیرتربه خانه میرفتم واین برام خیلی

زجرآوربود.دراین صورت وقتی به خانه میرسيدم که عسل باباخواب بود.

حالا بایدچیکارکنم تحملش برام خیلی سخت
+ هدف هر چی بزرگتر باشه تلاش بيشتری رو هم میطلبه.
+ همسر از قول جول اوستین میگه اگه از آینده خبر داشتیم دیگه ایمان معنایی نداشت، اینکه نمیدونی قراره چی بشه و ایمان داشته باشی ارزش داره.
+ دارم کتاب بنویس تا اتفاق بيوفتد رو میخونم. کتابي نیست که توصیه کنم بخونید! اینکه دقیقا این روزا رسيدم به اون بخش از کتاب که درمورد فردی حرف زد که روی شغل و آینده‌ش ریسک کرد تا به رویاهاش برسه، و این ریسک زندگیشو خیلی بهتر از قبل کرد، آیا فقط یه اتفاقه؟؟؟
+ و د
کتاب
به مدرسه دیر رسيدم چون. » نوشته دیوید کالی و به تصویرگری بنجامین چاد است. دیوید
کالی در این کتاب بهانه‌های‌ دیر رسیدن پسرکی را به مدرسه با تخیل و زبانی طنزآمیز
بيان کرده است. 
 
همه
ما برای یک بارهم که شده به مدرسه دیر رسیده‌ایم. آن یک بار را به خاطر دارید؟ چه بهانه‌ای
برای معلم یا ناظم‌تان جور کردید؟ ساده‌ترین جوابي که احتمالا به ذهن همه‌ی ما در آن
لحظه حساس رسیده است این بوده: راستش خواب موندم! یا شاید ماشین بابامون خراب شد.
اما
دارم حواسمو پرت میکنم ک‌ کلافگیم کم شه و یادم بره
چ جالب به این نکته رسيدم این کاریه که باید با غم هام بکنم
دارم میرم دوش بگیرم زی.ن.ب خنگول هوس ترخینه کرده و بلد نیست درست کنه. اومده اتاقمون میگه اکی مری ف. اطی نیستن؟ قشنگ از من مطمئنه ک منم بلد نیستم ب خودش زحمت نمیده بپرسه :))) 
از دیشب هوا اینجا بارونیه. و همش دلم میخاد تو محوطه باشم. دیشب با لباس ن چندان مناسب رفته بودم زیر بارون و قدم میزدم. بعد ک اومدم اتاق نشونه های سرماخوردگی داشت پیدا می
از وقتی این وبلاگ رو شروع کردم به نوشتن در راستای مستندسازی زندگیم! اعتقاد پیدا کردم. به بيشتر اهدافی که در فهرست اهداف بن بود رسيدم!‌ و این یک تجربه عالی برای من بود! از این بس بيشتر خواهم نوشت. بيشتر مستند میکنم!‌ تا بهتر روی اهداف و برنامه های زندگی م متمرکز شم! 
در این پست بيشتر به صورت چک لیست وار اهداف جدید لیست میکنم:
۱. خرید tv box
۲. خرید book reader
۳. خرید یک باغ یا مزرعه 
۴. خرید ماشین دوم
۵. راه اندازی دفتر کار بزرگ تر
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

بازار :: سانترال پاناسونیک و تلفن های بی سیم پاناسونیک - آریا تل شرکت گردشگری درمانی ارس بهترین راه نارکـــــیژ دانلود رایگان سریال نهنگ آبی|نهنگ آبی کیفیت بالا گلفا چت,الی دوست دارم,گلفا چت,چت گلفا,چت روم فارسی اقامت 98 حکیم الرعایا (دکتر یزدان نیاز)